|
سلام دوستای عزیزم مرسی از نظرات قشنگتون و مرسی که به یاد من بودین و منو تنها نذاشتین .... از همتون ممنونم گلای خوبم کنکور خیلیارو بدبخت میکنه
راستی عید نوروز مبارک.من نبودم دیگه که بهتون تبریک بگم روز پدر هم داره یواش یواش نزدیک میشه به همه ی پدرای گل و زحمت کش و دوست داشتنی این روز عزیز و تبریک میگم قربونتون برم همتونو دوست دارم
. اون مي خواست حتما" دوستي مون تا داشته باشه... دوستي بدون تا رو نمي فهميدگفت "بيا براي دوستي مون يه نشونه بذاريم" ... گفتم "باشه ، تو بذار" ... گفت "شـــكلات... هر بار كه همديگه رو مي بينيم يه شكلات مال تو ، يكي مال من... باشه؟" ... گفتم "باشـــه" ... هر بار يه شكلات ميذاشتم توي دستش... اون هم يه شكلات توي دست من... باز همديــگه رو نگاه مي كرديم... يعني كه دوستيم... دوست دوست... من تند شكلاتم رو باز مي كردم و ميــــذاشتم توي دهنم و تند تند اونو مي مكيدم... مي گفت "شكمو! تو دوست شكمويي هســــــــتي!" ... و شكلاتش رو ميذاشت توي يه صندوق كوچولوي قشنگ... مي گفتم "بخورش!" ... مي گفــــــــــت "تموم ميشه... ميخوام تموم نشه... براي هميشه بمونه" .. .صندوقش پر از شكلات شده بود... هيچكدومش رو نمي خورد... من همش رو خورده بودم... گفتم "اگه يه روز شكلاتهات رو مورچــه ها بخـــورن يا كرمـــها ، اون وقـــت چيـــكار مي كني؟" ... گـــفت "مواظبشون هستم" ... مي گفـت "ميخوام نگهشون دارم تا موقعي كه دوست هستيم" ... و من شكلات ميذاشتم توي دهنم و مي گفتم "نه ، نه! تا نداره... دوستي كه تا نداره" ...يه سال... دو سال... چهار سال... هفت سال... ده سال و بيست سال شـده... اون بزرگ شده... من بزرگ شده م... من همه ء شكلاتها رو خورده م... اون همه ء شكلاتــــــها رو نگه داشته... اون اومده امشب كه خداحافظي كنه... ميخواد بره... بره اون دور دورها... ميگه "مــــــــــيرم ، اما زود بر مي گردم" ... من ميدونم ، ميره و بر نمي گرده... يادش رفـــــــــــت شكلات به من بده... من يادم نرفت... يه شكلات گذاشتم كف دستش... گفتم "اين براي خــــــوردن" ... يه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش... گفتم "اين هم آخرين شكلات براي صندوق كوچيــــــــكت" ... يادش رفته بود كه صندوقي داره براي شكلاتهاش... هر دو رو خورد... خنديدم... ميدونستــــــم دوستي من تا نداره... ميدونستم دوستي اون تا داره... مثل هميشه... خوب شد همه ء شكلاتـــهام رو خوردم... اما اون هيچكدومشون رو نخورد... حالا با يه صندوق پر از شكلات نخورده چيكار مي كنه....؟
سلام ؛ حال من خوب است ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور، که مردم به آن شادماني بي سبب مي گويند ... با اين همه اگر عمري باقي بود ، طوري از کنار زندگي مي گذرم، که نه دل کسي در سينه بلرزد، و نه اين دل نا ماندگار بي درمانم ... تا يادم نرفته است بنويسم : ديشب در حوالي خواب هايم، سال پر باراني بود... خواب باران و پاييزي نيامده را ديدم، دعا کردم که بيايي، با من کنار پنجره بماني، باران ببارد، اما دريغ که رفتن، راز غريب اين زندگيست، رفتي پيش از آن که باران ببارد ... مي دانم، دل من هميشه پر از هواي تازه باز نيامدن است! انگار که تعبير همه رفتن ها، هرگز باز نيامدن است... بي پرده بگويمت : گونه هايم از گرمي شراب گر گرفته است، مي خواهم تنها بمانم، در را پشت سرت ببند، بي قرارم، مي خواهم بروم، مي خواهم بمانم ؟! هذيان مي گويم ! نمي دانم... نه عزيزم، نامه ام بايد کوتاه باشد، ساده باشد، بي کنايه و ابهام، پس از نو مي نويسم : سلام ! حال من خوب است، اما تو باور نکن ...
دو روز مانده به پايان جهان
اندازهٔ همهٔ نقطه چین ها حرف دارم
عشق را سیب سرخ رنگی دیدم بر بالای بلند ترین شاخه ی درخت.به شوق چیدنش بالا
|
About![]()
خدایا
Home
|