تبليغاتX
شبگرد باغ عشق

شبگرد باغ عشق

سلام دوستای عزیزم مرسی از نظرات قشنگتون و مرسی که به یاد من بودین و منو تنها نذاشتین .... از همتون ممنونم گلای خوبم

کنکور خیلیارو بدبخت میکنهیکیش من که این مدت از همه بی خبر بودم

میخوام تا جواب کنکورم واسم دعا کنین میدونم لطفتون زیاده و این کارو میکنین مر۳۰

راستی عید نوروز مبارک.من نبودم دیگه که بهتون تبریک بگمانشالله سال خوبی داشته باشین از تابستون به بعد

روز پدر هم داره یواش یواش نزدیک میشه به همه ی پدرای گل و زحمت کش و دوست داشتنی این روز عزیز و تبریک میگم

قربونتون برم همتونو دوست دارم

 

+نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت12:14توسط SimiN |

من يه شكلات گذاشتم توي دستش... اون يه شكلات گذاشت توي دستم... من بچه بودم... اون هم بچه بود... سرم رو بالا كردم... سرش رو بالا كرد... ديد كه منو ميشناسه... خنـــــديدم... گفت "دوستيم؟" ... گفتم "دوست دوست" ... گفت "تا كجا؟" ... گفتم "دوستي كه تا نداره" ... گفت "تا مرگ!" ... خنديدم و گفتم "من كه گفتم تا نداره" ... گفت "باشه ، تا بعد از مرگ!" ... گفتــــم "نه ، نه ، نه! تا نداره" ... گفت "قبول ، تا اونجا كه همه دوباره زنده ميشن... يعني زندگي بعد از مرگ... باز هم با هم دوستيم... تا بهشت... تا جهنم... تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستـــــــيم" ... خنديدم و گفتم "تو براش تا هر جا كه دلت ميخواد يه تا بذار... اصلا" يه تا بكش از اين سر دنيــــا تا اون دنيا... اما من اصلا" تا نميذارم" ... نگاهم كرد... نگاهش كردم... باور نمي كرد... ميدونستـم..

. اون مي خواست حتما" دوستي مون تا داشته باشه... دوستي بدون تا رو نمي فهميدگفت "بيا براي دوستي مون يه نشونه بذاريم" ... گفتم "باشه ، تو بذار" ... گفت "شـــكلات... هر بار كه همديگه رو مي بينيم يه شكلات مال تو ، يكي مال من... باشه؟" ... گفتم "باشـــه" ... هر بار يه شكلات ميذاشتم توي دستش... اون هم يه شكلات توي دست من... باز همديــگه رو نگاه مي كرديم... يعني كه دوستيم... دوست دوست...

 من تند شكلاتم رو باز مي كردم و ميــــذاشتم توي دهنم و تند تند اونو مي مكيدم... مي گفت "شكمو! تو دوست شكمويي هســــــــتي!" ... و شكلاتش رو ميذاشت توي يه صندوق كوچولوي قشنگ... مي گفتم "بخورش!" ... مي گفــــــــــت "تموم ميشه... ميخوام تموم نشه... براي هميشه بمونه" ..

.صندوقش پر از شكلات شده بود... هيچكدومش رو نمي خورد... من همش رو خورده بودم... گفتم "اگه يه روز شكلاتهات رو مورچــه ها بخـــورن يا كرمـــها ، اون وقـــت چيـــكار مي كني؟" ... گـــفت "مواظبشون هستم" ... مي گفـت "ميخوام نگهشون دارم تا موقعي كه دوست هستيم" ...

 و من شكلات ميذاشتم توي دهنم و مي گفتم "نه ، نه! تا نداره... دوستي كه تا نداره" ...يه سال... دو سال... چهار سال... هفت سال... ده سال و بيست سال شـده... اون بزرگ شده... من بزرگ شده م... من همه ء شكلاتها رو خورده م... اون همه ء شكلاتــــــها رو نگه داشته...

 اون اومده امشب كه خداحافظي كنه... ميخواد بره... بره اون دور دورها... ميگه "مــــــــــيرم ، اما زود بر مي گردم" ... من ميدونم ، ميره و بر نمي گرده... يادش رفـــــــــــت شكلات به من بده... من يادم نرفت... يه شكلات گذاشتم كف دستش... گفتم "اين براي خــــــوردن" ... يه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش... گفتم "اين هم آخرين شكلات براي صندوق كوچيــــــــكت" ...

 يادش رفته بود كه صندوقي داره براي شكلاتهاش... هر دو رو خورد... خنديدم... ميدونستــــــم دوستي من تا نداره... ميدونستم دوستي اون تا داره... مثل هميشه... خوب شد همه ء شكلاتـــهام رو خوردم... اما اون هيچكدومشون رو نخورد...

 حالا با يه صندوق پر از شكلات نخورده چيكار مي كنه....؟

+نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت10:49توسط SimiN | |

http://files.myopera.com/postalkart/Darkhasti/Mara-Bavar-kon.jpg

سلام ؛ حال من خوب است

ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور،

 که مردم به آن شادماني بي سبب مي گويند ...

با اين همه اگر عمري باقي بود ، طوري از کنار زندگي مي گذرم،

که نه دل کسي در سينه بلرزد، و نه اين دل نا ماندگار بي درمانم ...

 

تا يادم نرفته است بنويسم :

ديشب در حوالي خواب هايم، سال پر باراني بود...

خواب باران و پاييزي نيامده را ديدم،

دعا کردم که بيايي، با من کنار پنجره بماني، باران ببارد،

اما دريغ که رفتن، راز غريب اين زندگيست،

رفتي پيش از آن که باران ببارد ...

مي دانم، دل من هميشه پر از هواي تازه باز نيامدن است!

انگار که تعبير همه رفتن ها، هرگز باز نيامدن است...

 

بي پرده بگويمت :

گونه هايم از گرمي شراب گر گرفته است،

مي خواهم تنها بمانم، در را پشت سرت ببند،

بي قرارم، مي خواهم بروم، مي خواهم بمانم ؟!

هذيان مي گويم ! نمي دانم...

 

نه عزيزم، نامه ام بايد کوتاه باشد،

ساده باشد، بي کنايه و ابهام،

پس از نو مي نويسم :

سلام ! حال من خوب است،

اما تو باور نکن ...

 

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت22:41توسط SimiN | |

Copyright©by:Orchid.blogfa.com

دو روز مانده به پايان جهان
تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است تقويمش پر شده بود و تنها دو روز
تنها دو روز خط نخورده باقي بود.
پريشان شد و آشفته و عصباني
نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد.
داد زد و بد وبيراه گفت ،خدا سکوت کرد
جيغ کشيد و جار و جنجال راه انداخت
خدا سکوت کرد
آسمان و زمين را به هم ريخت
خدا سکوت کرد
به پر و پاي فرشته ها و انسان پيچيد
خدا سکوت کرد
کفر گفت و سجاده دور انداخت
خدا سکوت کرد
دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد
خدا سکوتش را شکست و گفت : عزيزم
اما يک روز ديگر هم رفت
تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي
تنها يک روز ديگر باقي است
بيا و لااقل اين يک روز را زندگي کن
لا به لاي هق هقش گفت : اما با يک روز ؟
با يک روز چه کار مي توان کرد ؟
خدا گفت : آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ، گويي که هزار سال زيسته است
و آنکه امروزش را در نمي يابد ، هزار سال هم به کارش نمي آيد
و آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت
حالا برو و زندگي کن
او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گوي دستانش مي درخشيد
اما مي ترسيد حرکت کند ، مي ترسيد راه برود ، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد
قدري ايستاد
بعد با خودش گفت : وقتي فردايي ندارم ، نگه داشتن اين يک روز چه فايده ايي دارد
بگذار اين مشت زندگي را مصرف کنم
آن وقت شروع به دويدن کرد
زندگي را به سر و رويش پاشيد
زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد
و چنان به وجد آمد
که ديد مي تواند تا ته دنيا بدود
مي تواند بال بزند
مي تواند
او درآن يک روز آسمان خراشي بنا نکرد ، زميني را مالک نشد ، مقامي را به دست نياورد
اما
اما درهمان يک روز دست بر پوست درخت کشيد ، روي چمن خوابيد
کفش دوزکي را تماشا کرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد
و به آنها که او را نمي شناختند سلام کرد
و براي آنها که او را
دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد
او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد و سبک شد
لذت برد و سرشار شد و بخشيد و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد
او در همان يک روز زندگي کرد
اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند
امروز او در گذشت ، کسي که هزار سال
زيسته بود...

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت22:41توسط SimiN | |

 

 

اندازهٔ همهٔ نقطه چین ها حرف دارم
شاید هیچگاه تا بدین اندازه تلخی حقیقت را احساس نکرده بودم
حقیقتی که هیچگاه نشنیدم
هیچگاه نگفتم
فقط در سخنان مبهم خویش ، شاید
چرا کسی نبود حرفهایم را بشنود
چرا کسی نبود برایم بگوید
هرکس نقطه چینی بود در برابرم
ومن مات ومبهوت سئوالی در برابر سئوال هایش
به هیچ تکیه گاهی تکیه ندادم
شاید کسی به من تکیه کند
و من به کسی
به خدایی که می دانستم هست ولی برای من نبود
گوش کن حرف هایی که نگفته ام اکنون نیز نمی گویم
شاید مثل تو حرفهایم را در پس نقطه چینی که از آغاز با من بود پنهان کنم
اما هرگز نمی توانم جوابی باشم برای سئوال هایت
گوش کن حرف آخرم را
و شاید حرف آغازم را
شاید آغاز نکرده ام و شاید پایانی نباشد
برای حرفهای ناتمامم که تمامشان نخواهم کرد
گوش کن شاید تو بشنوی آنچه را که نمی گویم
آنچه را که به خاطر دارم اما فراموش کرده ام
و شاید دوست دارم فراموش کنم .

+نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت12:13توسط SimiN | |

عشق را سیب سرخ رنگی دیدم بر بالای بلند ترین شاخه ی درخت.به شوق چیدنش بالا
رفتم  وان را چیدم اما افسوس که کرمی کوچک ذوق مرا مثل همان سیب له کرده بود.
کاش نمی رفتم وتماشایش می کردم از دور
چه ذوقی...!!!
چه شکوهی ...!!!
تماشای سیبی سرخ رنگ بر بالای درختی سبز واستوار.
کاش بالا نمی رفتم.....
کـــــــــاش...
عشق را پروانه ی کوچکی دیدم در هوای زندگانی می پرد به شوق اشنایی تا بنشیند بر پوستین نرم گلی زیبا...
مرا دیدنش شوق امد ...
از این جابه بعد مرا پیری دانا امدکنارم گفت: شاید مرا لازم اید ....شاید....
گفتم تو کیستی؟
خندید....
من به دنبال پروانه کردم تا وصالش را نظاره کنم...
اری رفتن پی پروانه ای زیبا که خود دنبال زیبایی کند چه شکوهی....
چه ذوقی....
چه شکوهی دارد....
پیر مرد مرا باز امد.....
گفتمش کیستی؟
خندید....
مرا دیدن پروانه تمامی نداشت...
چه وصالی.......
چه شکوهی.....
گل هم خم شد از این معرفت...
ناگهان ....
پروانه را ندیدم....
چه غــــــــــــــــــــــــــــــــم انگیز....
پروانه کوشی...؟؟؟؟؟
پروانه کجایی...؟؟؟؟؟
اری دیدمش.....
دیدمش.....دیدمش....
بین دستان پسرکی بازیگوش
می سپارد عشق خود به گل و راهی عدم می شود.....
گل حالا تنهاست.....
پروانه ی له شده ی من همانند سیب سرخ له شده ی من دیگر زیبا نیست ..دیگر زیبانیست..... دیگر زیبا نیست.....
کـــــــــــــــــــــــــــــــــاش دنبال پروانه نمی رفتم...... کـــــــــاش.....
پیر مرد می خندد.....
گفتم کیستی؟
..........
سکوت ....
چه سکوت تلخی....
عشق را پسرکی دیدم که به دنبال بدبختی خود .......
نه شایدم خوشبختی خود.... شاید.... شاید ...
می دود از بین درختانی استوار تا بیاموزد ز انان درس مردانگی...
می دود...
می دود...
بی گناه....
بی دروغ ....
می دود....
بی دروغ.... بی گناه.....بی خطا....
مرا واجب اید دنبال کردنش...
تا شاید گرد پاک راهش..شاید...
مرا پاک کند از گناه....
می دوم ....
می خورم به پیر مردی....
می ایستم تا بی احتیاطی ام را با معذرت درمان کنم.
اری می ایستم.....
نگاهش می کنم...
پیر مرد را می گویم...
نگاهش می کنم...
اری اشناست ...
همان پیر مرد پای درخت سیب...
گفتمش کیستی...؟؟؟؟
............... سکوت.
ناگهان صدای سیلی مادری نگران بر صورت پسرکی مهربان...
حواسم را به صدا می کند...
اری کودک را زد مادری...
مادری نا مهربان....
به جرم بازی کودکانه....
به جرم شیطنت بچگانه...
به جرم ......؟؟؟؟ نمی دانم...!!!! اما خوب می دانم که مادر اورا زد....
چه سکوت تلخی بود....
پیر مرد دیگر حالا نمی خندد....
پیر مرد نمی خندد....؟؟؟؟؟؟؟
اری او هم با من گریه می کند.....
باز هم عشق من مرد
عشق به کودکی پاک ...
حالا دیگر او نمی دود....
او می ایستد و مارا نگاه می کند....
او نمی رود....
او پای خود را بر زمین می کشد.....
پای خود را به نشان مخالفت با رفتن به مادر نشان می دهد...
او نمی رود...
شایدم فهمیده مرا چیست دلیل گریه...
نمی دانم....
نمی دانم...
خداکند که نداند چیست عشق....؟؟؟؟
پیر مرد گریه می کند؛من هم.
کودک را هم گریه امانش نمی دهد....
نزدیک پیر مرد شدم گفتم کیستی...؟؟؟؟
دیگر سکوت نکرد....
اری جوابم گفت...
گفتم کیستی...؟؟؟
گفت : ٭٭٭من عـشــــــــــــــــــــقم.٭٭٭
شناختمش...
چه سکوت تلخی....
چه خنده های بی معنی ای کرد این عشق به من...
پیر مرد گریه می کند....
من هم.
پسرک را بازیگوشی از سر شد؛
پرسید مامان عشق چیست...؟؟؟
مادر هم باما گریه کرد.
گفتم تو را چیست دلیل گریه...؟؟؟
گفت : زعشق مرا غـــــــــــــم امد به بار.
من گریه می کنم...
پیر مرد هم در گوشه ای دیگر...
پسرک را دیگر امانی نیست از گریه ی مادر...
او را چنین اید که به جرم بازی گوشی او مادر می کند گریه...
نه نه مادر می کند گریه به جرم بی وفایی عشق.
من گریه می کنم...
پیرمرد هم گریه می کند... کودک نیز...
مــــــــــــــــــــادر هم.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت23:13توسط SimiN | |